اتفاقات بد ......
شنبه 14/08/90
سلام پسرم...
امروز صبح خاله مریم ساعت 7 اومد و من و باباحمیدرضا و خاله مریم شما رو بردیم درمانگاه برای انجام تست غربالگری - توی بیمارستان گفته بودن که برای گرفتن شناسنامه حتما باید تست بدی- و ساعت 8:30 نوبتمون شد.
واااااااااااااااای الهی مامان برات بمیره. پنج بار سوزن به کف هر دوتا پات زدن تا نمونه بگیرن.کلی گریه کردی عزیزم.خلاصه تموم شد و اومدیم اما بابا حمیدرضا کلی عصبانی بود و میگفت اینا کارشونو بلد نیستن.
وقتی اومدیم خونه خاله مریم گفت انگار یه کمی سفیدی چشمای قشنگت زرد شده، البته دو روز پیش بابا جون همین حرف رو گفته بود اما من گفتم که اشتباه میکنه.
خلاصه زنگ زدم به بابا حمیدرضا و قرار شد که ببریمت دکتر و باباجون هم 15 دقیقه ای خودشو رسوند و بردیمت بیمارستان و ازت آز خون گرفتن و گفتن که زردیت 11.7 شده و دکتر هم یه قطره داد و قرار شد سه شنبه دوباره چک بشه.
الهی فدات بشم امروز همش توی خواب ازت خون گرفتن.قربون اون رگهای کوچولوت برم.
منم که از وقتی بابا اومد دنبالم تا غروب فقط گریه میکردم.
خلاصه شب باباحمیدرضا ساعت 11 دوباره تصمیم گرفت که ببریمت بیمارستان کودکان که دوباره چک بشی و نظر یه دکتر دیگه رو هم بدونیم .
رفتیم بیمارستان کودکان تهران - خ طالقانی - و دوباره دکتر برات آز نوشت و ساعت 1 شب ازت خون گرفتن و این دفعه چون بیدار بودی خیلی گریه کردی.من که دیگه داشتم دیوونه میشدم.ساعت 3 هم جواب آزت حاضر شد و زردیت رسیده بود به 11.1 .
دکتر گفت که فعلا کاری نمیکنیم تا فردا شب دوباره آز بدین که اگر بازم اومد پایین که دیگه مشکلی نیست.خدا رو شکر یه کم اومده بود پایین و جای امیدواری بود.
ساعت 4 صبح رسیدیم خونه و شما هم اینقدر اذیت شده بودی تا 6 صبح نخوابیدی.
اینقدر پسر صبوری هستی که با این همه که اذیت شدی اما اصلا گریه نمیکردی و توی این دو ساعت که بیدار بودی فقط چشمات باز بود ولی از گزیه و بی قراری خبری نبود.![]()
الهی مامان قربونت بره پسر گل مامان و باباش.
خلاصه که خیلی روز بدی بود.


اتفاقات بد ......
